










تقدیر همیشه حرف خودش رو میزنه...
تقدیر نه به من...نه به تو اجازه نمیده که راه خودمون رو بریم...
تقدیر گاهی مچ ما رو سر بزنگاه به هم رسیدن می گیره....
تاحالا چقدر شده که سلام نکرده مجبور شی بری؟
تا حالا چند بار شده که نصف راه برگردی و ادای موندن اختیاری رو در بیاری؟
تا حالا برای این همه غصه دلت لرزیده؟
تا حالا پا پس کشیدی؟
تا حالا مجبور شدی همه چیز رو بذاری و بری؟
تقدیر همیشه حرف خودش رو میزنه...
چقدر سخته برای آخرین بار بگی خداحافظ...
تا حالا چند بار گفتی خداحافظ؟
چند بار؟
آه از این همه خدا حافظ...
خداحافظ...









سلام...
نمیدونم چه جادویی تو این کلمه ۴ حرفی هست که گاهی اوقات سخت ترین کارها رو هم ممکن میکنه...
حضور دوباره در اینجا واسم مث یک رویای دور از دسترس بود خیلی از بچه ها بهم گفتن که برگردم و من با وجودیکه از ته دل میخواستم این کار رو بکنم ولی به خاطر یه غرور مسخره جواب منفی میدادم و سعی میکردم خودم و دلم رو گول بزنم و بگم خیلی وقته دلم با اینجا نیست...اما راستش بود!
منم مثل همتون هر ازچندگاهی میومدم اینجا...نظرات جدید و پست های جدید رو نمیدیدم چون دلم پا با پام نمیومد میرفتم به گذشته ها...به خرداد ۸۴ به اردیبهشت ۸۴ به اون روزهایی که همه حسرت این جمع دوستانه و صمیمی ما رو میخوردن...چشم خوردیم شاید...نمیدونم!
روزی که اومدیم اینجا و نوشتیم که دیگه کامران و هومن رو برای همیشه نمیخوایم دلمون شکسته بود...بر خلافه تمام شایعه ها نه کسی خودکشی کرده بود و نه هومن بهمون بد و بیراه گفته بود. فقط به یه جای قصه رسیدیم که احساس کردیم از شخصیت ما به عنوان یه طرفدار چیزی باقی نمونده. دلمون هم دیگه طاقت اونهمه شکست رو نداشت. مثل همیشه زود قضاوت کردیم و پا پس کشیدیم...اکثر شماها هم باهامون بعدش همراه شدین و دیدن چه قدر دلمون بی آشیونه شد. همه سرگرمی ها و آدم های محبوب دیگه نتونستن بیان و واسه همیشه تو دلمون خونه کنن ما یه تیکه بزرگ از روحمون رو تو این وبلاگ جا گذاشتیم و رفتیم که همه چی رو از نو بسازیم ولی نشد...این خاطره ها اونقدر با عظمت و شیرین بودن که نمیشد به همین راحتی از کنارشون گذشت و سیاه و سفیدشون کرد!
حالا برگشتیم...شاید دوباره همه چی مثل گذشته بشه شاید هم نشه تضمینی ندارم که بدم. ولی تنها فرقش اینه که این بار خیالمون راحته که دیگه خاطراتمون دست خودمون باقی میمونه تا ابد. شاید باز هم بتونیم کنار هم روزهای شیرین رو سپری کنیم. من سعی خودمو میکنم از شماها هم مثل همیشه میخوام که پا به پام بیاین و نذارین تنها بمونم.
از اسما و آلاله ی عزیزم هم صمیمانه تشکر میکنم...مرسی که اینجا رو سر پا نگه داشتین و نذاشتین که از بین بره...مرسی به خاطر همه زحمت هایی که بهتون دادم و البته میدونم که میدونین همش از رو عشق بوده و هست! ایشالا جبران کنم یک روز
دوباره برگردین که اینجا بی حضور شما هیچه
























































































خب اینم از اولین آپ...به نظر خودم واسه شروع بد نیس قبول کنین که یه مقدار زمان لازمه تا همه چی مث گذشته بشه من دارم تمام تلاشمو میکنم
تشکر از هدیه عزیز برای عکسا









نوشته شده توسط پارمیدا در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 ساعت 11:51 موضوع | لینک ثابت